
زندگی و آثار میکل آنژ
رومن رولان
مترجم:اسماعیل سعادت
خیلی سخته در مورد میکل آنژ حرف زدن.
راستش یعنی اینقدر حرف هست که نمیدونم از کجا باید شروع کرد.
او نقاش، مجسمه ساز، معمار و شاعر ایتالیایی قرن 15 خالق پی تا، تندیس داوود، رستاخیز ، آفرینش انسان است.
هم عصر با داووینچی و رافائل
مردی بود که در عین دارایی به شدت قتاعت پیشه کرده بود و تن اش قرار نداشت و مدام در تلاش برای خلق اثرهای تازه بود.
کمک کسی را برای پیش بردن کارهایش قبول نداشت و خود به تنهایی بار تمام مشکلات را به دوش می کشید.
به شدت انسانی ،یتیم نواز و مردم دوست و خانواده دوست بود و تمام ثروتش را در راه خانواده و نیازمندان خرج می کرد و
برای خود تقریبا هیچ نمی خواست.
به عیسی مسیح ارادت ویژه ایی داشت و جزو مومنین واقعی خداوند بود و در چند سال آخر عمرش همه عشق خود را در
خدا و پرستشش می دید.
حالات روحی متغییری داشت و این باعث شده بود که به شدت بی قرار باشد و کارها و هنرش را به سختی جلو ببرد که گاه
تا چندین سال طول میکشید که تمام شود.
زندگی اش به شدت با رنج همراه بود و خواندن این همه رنج برایم سخت گذشت.نمیدانم که چطور او این بار را تا 89 سالگی
کشید و باز تا آخرین لحظات ذهنش مانند جوانیش فعال و سالم مانده بود.
شعرهای عاشقانه زیبایی می سرود و همیشه به خاطر بی مهری زن هایی که او را به خاطر چهره ی نازیبایش تنها
می گذاشتند در غم و اندوه به سر می برد . چطور می شود که قلبی اینقدر زیبا و مهربان در پشت آن چهره باشد ولی
کسی آن را نادیده بگیرد؟
و در آخر
این بود یکی از فاتحان جهان. ما از آثار نبوغ او برخوردار می شویم، ولی از رنجهایش یاد نمی کنیم؛ همچنانکه از پیروزیهای نیاکانمان تمتع بر میگیریم ، بی آنکه درباره خونهایی که در راه حصول این پیروزیها ریخته شده است بیندیشیم ( از مقدمه کتاب)
از کتاب
«از هر چیز که در زندگی ما را غمگین میسازد، نقاشی برای ما خوشایندتر است»
«آن که به نبوغ خویش وقعی نمینهد و در بند آن است که مطبوع طبع کوته فکران جلوه کند نزد من مقام و منزلتی ندارد».
«اگر مردم میدانستند برای مقام استادی چه رنجها بردهام و چه روزها و چه
شبها جان کندهام هرگز از دیدن شگفتیهای هنریام متعجب نمیشدند».
«با کمتر از آن زحماتی که برای پوشاندن عادات زشت خود تحمل میکنیم، میتوانیم ترک عادت کنیم».
«بلندنظر باشید و هدفهای بزرگ تعیین کنید».
«بهترین دستور زندگی این است که انسان اعتماد به نفس داشته باشد و در پرتو سعی و جدیت به مقام و منزلتی برسد».
«تا زمانی که ننگ و جنایت دوام دارد، هیچ ندیدن و هیچ نشنیدن برای من منتهای خوشبختی است»
«تمام وعده و نویدهای دنیا، فریبی بیش نیست و بهترین دستور زندگانی این است
که اعتماد به نفس داشته باشی و در پرتو سعی و مجاهدت خود به مقامی برسی».
«صلح ناحق بهتر از جنگ محق است».
«صلح و آرامش را فقط در جنگل میتوان یافت».
«عشق، آدمی را به کمال میرساند».
«موسیقی برای آواز و نقاشی برای منظره، مانند شعر است برای کلمات، اما آنجا
که موسیقی و شعر در فهماندن احساسات رقیق بشری کوتاه میآیند و در هنر
خویش فرو میمانند، نوبت نقاشی شروع میشود. در بسیاری از موارد، چیزی که
پرده نقاشی به ما میفهماند، یک میلیون کلمه به ادای آن قادر نیست».
«نقاشی کن و زمان را از دست مده».
«در تکه سنگی فرشتهای دیدم، آنقدر سنگ را تراشیدم تا فرشته را آزاد کردم».
«وقتی از میکل آنژ سؤال شد، چرا تا به حال ازدواج نکردهای؟ بدون تأمل
جواب داد: من با هنر خود ازدواج کردهام و آثاری که از خود به جای
میگذارم در حکم فرزندان من هستند...».
اگر یک عشق پاک، یک محبت آسمانی ،
دو دلداده را به هم پیوند دهد،
اگر سرنوشت واحدی بر هر دو حکمفرمایی کند،
اگر دست روزگار چون سنگ جفا بر پیشانی یکی زند و دیگری را نیز آسیب رساند،
اگر یک روح و یک اراده بر قلب هر دو فرمانروا باشد،
اگر یک روح در دو بدن جاویدان شود، اگر هر دو با بال های متحدی به فردوس برین پرواز کنند،
اگر عشق با یک ضربه ی پیکان طلایی، در آن واحد ،
قلبی را که درون دو سینه می تپد در هم شکافد و بسوزاند ،
اگر یکی دیگری را بیش از خویشتن دوست بدارد
و اگر هر دو لذت و شادی خویش را در داشتن هدف واحدی بیابند،
اگر هزاران هزار عشق با صد یک عشق و ایمانی
که آن ها را به هم پیوند می دهد برابری نکند ،
آیا ممکن است رشته ی چنین پیوندی با یک رفتار رنجش آور از هم بگسلد؟
روزی میکل آنژ با کمک عده ای سنگ سیاه نسبتا بزرگی را بر روی زمین می
غلطاند تا به طرف منزل خود ببرد. یکی از دوستان میکل آنژ نزدیک آمد و از او
پرسید:« با این سنگ سیاه چه می کنی؟» میکل آنژ گفت:« فرشته ای درون او
اسیر است که می خواهم او را نجات دهم».
دوست میکل آنژ با ناباوری از او خداحافظی کرد و رفت. چند ماه بعد، دوست به
مهمانی او آمد و مجسمه ی سنگی فرشته بسیار زیبایی را در اتاق او دید. با
حیرت و تحسین از میکل آنژ پرسید:« این مجسمه چقدر زیباست از کجا آورده
ای؟؟؟»
میکل آنژ گفت: « از درون همان سنگ سیاه در آوردم!»
پایان
ای دنیای افسونکار!وقتی که گذشته در خاطرم مجسم میشود،به خبط و خطای نوع بشر پی می برم.آن که در دل به زرق و برق فریبنده و لذات پوچ و بی حاصل تو خوش میدارد،غصه های دردناکی را برای روح خویش تدارک می بیند.هر که این حقیقت را به تجریه دریافته باشد نیک می داند که چه بسیار وعده های سراسر خیر و آسایشی که داده ای و بدان وقت نکرده ای و هیچ گاه هم وقا نخواهی کرد.این است که هر که عمرش در این جهان بیشتر بپاید کمتر از خوشبختی برخوردار است و هر که کمتر زیست کند آسان تر به آسمان باز خواهد گشت...
ای دنیا!من که سالیان بسیار بدرقه راه مرگ دارم،تازه به این حقیقت لذات تو پی می برم.تو وعده ی صلح و آرامش قراوان می دهی که بدان وقا نمی کنی؛تو مژده ی آسایش بسیار می دهی که نزاده می میرند؛من آنچه می گویم به تجربه دریافته ام.تنها رستگار کسی که چشم به جهان نگشوده به خداب مرگ فرو رود.
آثار او










فیلم چراغ های قرمز
![]()
این فیلم محصول مشترک سال 2012 کشور های آمریکا و اسپانیا می باشد.
کارگردان: رودریگو کورتس
بازیگران: رابرت دنیرو، سیلیان مورفی، سیگور نیویور
این فیلم در مورد دو پژوهشگری برجسته در رشته های روانشناسی و فیزیک است که تمام تلاش خود را کرده اند که ترفند های کسانی را که مدعی بودند که انرژی درمانی یا کارهای ماوراء الطبیعه می کنند را رو کنند.
این دو نقر که از طریق دانشگاه این پژوهش ها را انجام میدادند خیلی ساپورت نمی شدند گرچه تمام حیله ها و نیرنگ ها و شعبده بازی های انسان های این چنین را برملا کرده بودند.این برخورد دانشگاه و گفتگو های آنها با این دو پژوهشگر نشان میداد که نگرش مردم چقدر به سمت ماورا است و با این که نتیجه مثبتی از این قضیه نمی بینند باز هم به خود دروغ می گویند و خواستار ادامه این فریب ها هستند.
مارگارت و تام که نام این دو پژوهشگر بود در تلاش عقلانی جلوه دادن هر چیزی بر روی زمین بودند و البته باید بگم که خیلی خوب هم این فیلم تونست که این را به بیننده القاء کند.
قسمت هایی از فیلم شخصی به اسم سیلور با بازی رابرت دنیرو بعد از 30 سال باز میگرده و این زن که قبلا با او در مصاحبه ایی تلویزیونی روبرو شده ،به شدت از او آزرده شده بود و از او به شدت فراری بود و از این که تام هم با او روبرو شود به شدت واهمه داشت چون معتقد بود او به تمام معنا شیاد است و از هر چیزی در این راه کوتاهی نمی کند.
با این حال تام گوشش بدهکار نبود و می خواست هر طوری هست شیوه شیادی این مرد را رو کند.
این فیلم گرچه به نظرم از همه نظر خیلی جالب بود و خیلی خوب اتفاقاتی که ممکنه پشت صحنه رخ بده رو به ما نشان می داد ولی به نظر خودم باز نمیشه به طور قطع وجود دنیایی دیگر را کتمان کرد.چیزی که این دو نفر به شدت در تلاش برای نهی آن بودند.
ولی باز این که چشم ها را باز می کنه که به راحتی بازیچه دست یک عده شیطان صفت که از گرفتاری های مردم سوء استفاده کرده و به نقع خود منابع میلیاردی در می آورند نشویم ،فیلم بسیار زیبا و به جایی بود.
چیزی که خودم حس کردم این بوده که دنیای ورای این دنیا هست.شاید اینها همه زائیده تخیلاتم باشه ولی به هر حال تا همین الان نتونستم ردشون کنم و هنوز هم معتقدم .این که بعد از مردن نیست و نابود میشیم خیلی دردناکه و من خودم واقعا اینو قبول ندارم.چطور ممکنه همچین چیزی؟پس تکلیف این همه ستم ها و بدبختی هایی که کشیدیم یا کشیدند چطور معلوم میشه؟
مثلا فرض کنید که شهر هیروشیما به یکبار با خاک یکسان شد.به دلیل وجود آدم هایی پست و رذیلی که قانونشون وحشیانه است.خب تکلیف نابودی اونها رو کی مشخص میکنه؟چطور باید انتقام گرفت از کسی که چنین قصاوتی داشته که به کشتن این همه آدم بیگناه اصلا اهمیت نده؟
یا مثلا صدام.آیا واقعا برای او یک اعدام کافی است؟مادرهای شهید و یا جانبازان و یا کسانی که کلا زندگی خودشون رو توی جنگ از دست دادند و زندگیشون به کل نابود شده ،آیا این ها روزی صدبار نمی میرند و زنده نمیشوند؟پس چه کسی قراره به تلافی تمام این ظلم های نابجا رو از صدام بگیره.اصلا مگر میشه؟این از توان انسان ها به دوره و اصلا جایی برای بحث نمی مونه.
من میگم جایی هست برای این که حداقل اینها به این درک برسند که چه کارهای وقیحانه ایی انجام دادند.
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم تقریبا دو ساعته را ببینید.
.: Weblog Themes By Pichak :.
