تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ | 16:29 | نویسنده : شیدای صحرا

کتاب مونه چگونه مونه شد؟
نوشته ی ریچارد مولبرگر
ترجمه مژگان رضانیا

این کتاب برای دوستداران نقاشی و آشنایی با سبک امپرسیونیسم واقعا عالی است.

مونه در حوانی با پیشنهاد "بودن Boudin" مبنی بر این که با او در به تصویر کشیدن طبیعت همراه شود روبرو می شود.گویی این که اول مونه این پیشنهاد را رد می کند ولی بعد از مدتی او را در کنار دریا مشغول کشیدن نقاشی بر روی تابلویی می بیند و به این کار مشتاق می شود.

تا قبل از آن ،نقاشی در طبیعت و هوای آزاد کار هنری محسوب نمیشد و بیشتر هنرمندان موضوع نقاشی ها را از روی وقایع و افسانه های تاریخی انتخاب می کردند.

شروع کار مونه با نقاش "اوژن بودن"اولین گامهای او در راه ابداع سبک امپرسونیسم بود.گرچه او تا آخرین لحظات زندگی 75 ساله هنری اش،وفاداری عمیق خود به درس های استادش را در تک تک تابلوهایش نشان داد.

مولبرگر در این کتاب به بررسی چند تابلو مونه پرداخته که فکر کنم خواندنش برای دوستان خالی از لطف نباشد.

روش و پرداخت رنگ در تابلوهای مونه به نظرم حیرت انگیز است.

من که واقعا از خواندنش لذت بردم

 

 



تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ | 16:24 | نویسنده : شیدای صحرا

 

کتاب سمفونی کلیسایی

داستان کتاب در مورد کشیش پروتستانی است که سرپرستی دختر نوجوان و نابینا و البته به ظاهر کر و لال را به عهده می گیرد .

این کشیش عاشقانه او را از درون چاهی که در آن گرفتار بود نجات می دهد و زندگی کردن را به او می آموزد.او سعی می کند که عشق را در دل این دختر زنده کند و تا آنجا که در توان دارد زشتی دنیا و گناه را به او وضیح نمی دهد و می گذارد که درون این دختر فقط سرشار از زیبایی ها باشد.

ژید در این کتاب به نقد مذهب پرداخته است و سعی دارد تضادها را در این زمینه بیان کند.

او نشان می دهد که کشیش این داستان معتقد است که مسیح کلام خدا را بیان می کند و این کلام مملو از عشق است ولی کلام پولس رسول کلامی است کاملا زمینی و این کلام را مربوط به مذهب می داند و این تفاسیر در جان مردم رخنه کرده و به جای آن که درون انسان مملو از عشق به خدا باشد،تماما ترس از گناه است که جایگزین شده که همین موضوع دین را فقط آیینی ظاهری نشان می دهد.

آندره ژید به زیبایی این دختر نابینا که ذهنش درگیر زیبایی های هستی و خالقش است را نماد کسی نشان می دهد که چشم ها را بر زیبایی ظاهری دنیا بسته و درون را به جای امیال دنیایی از عشق و احساس پر کرده است.

در انتهای داستان او نشان می هد که وقتی عشق الهی با خواسته های زمینی و خاکی آلوده شود روح انسان رو تباهی گذاشته و جایی برای تفکر در او باقی نمی ماند و همیشه در همان سطح کژ اندیشی و بد اندیشی باقی خواهد ماند.

قسمت هایی از کتاب را که این کشیش می خواست مفهوم رنگ ها را به دختر نابینا نشان دهد بسیار دوست داشتم.

در آ‌خر
نگاه زیبای نویسنده به جهان شاهکار بود.

 



تاريخ : جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ | 16:18 | نویسنده : شیدای صحرا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ن

وشتن در مورد کتاب 1984 خیلی سخته.

 

کتابی که به عنوان برترین رمان در طول تاریخ انتخاب شده.

جملات و پاراگراف های زیادی در این کتاب است که انسان را در خود فرو می برد.

این کتاب به دست جورج اورول ،کسی که جنگ جهانی را با تمام دردها و رنج هاش حس کرده ،نوشته شده است.

1984 در مورد زندگی مردمی است که در کشوری زیر نظر حزبی که مردم را به سه گروه تقسیم کرده بود صحبت می کند.

گروه اول گروه داخلی حزب که شامل ناظر بزرگ و اعضای اصلی حزب که نام و هویت شان مشخص نیست.

گروه دوم که اعضای بیرونی حزب که شامل کارمند ادارات هستند که به شدت زیر نفود گروه اول هستند به این اندازه که با دستگاهی به نام تله اسکرین که هر جا حتی در خانه هایشان نصب شده است،آنها را کنترل می کنند.

برای این گروه جیره غذایی در نظر گرفته شده و ازدواج مگر زیر نظر حزب آن هم فقط و فقط برای تولید مثل مقدور است.

گروه سوم هم که تقریبا چهار پنجم حمعیت را در بر دارد،کارگرانند.البته حزب تقریبا آنان را از یاد برده بود.

در جای جای این کتاب چشم هایی برای تجسس حتی بر افکار مردم وجود دارد .

نویسنده در این کتاب به خوبی نحوه برخورد حکمرانان در تسخیر همه چیز را نشان می دهد.

چیزهایی از جمله تاریخ و زبان و اندیشه ها و حتی آینده را .

حزب برای این که بتواند بر مردم حکومتی ابدی داشته باشد ریشه شادی را در دل مردم می خشکاند و درعوض با هزار دروغ و نیرنگ خود را جلودار راستی و درستی نشان می دهد و این کار را چنان سخت و وحشیانه به جلو می برد که انسان ها این جرات را در خود نمی بینند که حتی در رویا و خواب هم مخالفتی داشته باشند.

کتاب را باید خواند تا به عمق فاجعه سیاست ها پی برد.به نظرم آن زمان است که می فهمیم چقدر و چطور ما مردم سراسر جهان بازیچه قرار گرفته ایم.

آخر کتاب را با زجر و اشک تمام کردم.

جایی که دیگر در دل هیچ کسی عشق واقعی وجود ندارد و هر چه هست عشق به ناظر بزرگ که هویتش نامعلوم است به جای همه چیز بر دل ها می نشیند.

و آن زمان است که زندگی برای آدمیان از آن لحظه به بعد به مانند رباطی است که هر چه برایش برنامه چیده باشند انجام می  دهد.